من مرینت دوپن چنگ هستم ۲۲ ساله از پاریس. ابرقهرمان این شهر و نگهبان جعبه معجزه گر ها. هر کسی ميتونه ابر قهرمان بشه،  برای ابر قهرمان شدن نیازی به ماسک و قدرت های خارق العاده نیست. کمک های بزرگ از کمک های کوچیک ساخته ميشه. هر کسی به غیر از زمان تولدش يه شروعی داره،  این شروع منه :

بعد از ۶ سال بالاخره تونستم پول سفر و مدرسه مورد علاقم رو در بیارم و الان درست رو به روی در مدرسه ی دوپان وایستادم. دستم رو بالا میارم تا در بزنم. نفس عمیقی میکشم و لبخند شیرینی رو لبم میارم. در میزنم. کسی جواب نمیده. دوباره در میزنم که چشمم به برگه ی ساعت کاری میوفته :

ساعت پذیرش مدرسه از ۹ صبح تا ۶ بعد از ظهر...

عالی شد. مگه مدرسه شبانه روزی نیست.

ساعت يه ربع به نه و من تک و تنها وسط خيابون های غریب نیویورک موندم. چند دقیقه بعد،  با صدای چند نفر برميگردم. 

۴ تا بچه تقریبا هم سن و سال من که یونیفورم مدرسه دارن رو میبینم.

يه دختر با مو و چشم قهوه ای، يه دختر هم با موهای زرد و چشمای آبی، يه پسر با چشم های قهوه ای و يه کلاه کپ قرمز و 

يه پسر با موهای طلایی و چشمای سبز...

*اه عالی شد... بازم یه گدا 

+کلویی این رفتارت غیر قابل تحمله 

_حق با آلياست

دينگ دينگ

ساعت ۹ رو اعلام میکنه. 

*باید بریم این بسته رو به خانم مندليف تحویل بدیم وگرنه بیشتر تنبیه میشیم

و رفتن. همه ی اينا انقدر سريع اتفاق میوفته که وقت دفاع از خودم رو نداشتم.

يه قطره آب میچکه رو صورتم. به آسمون نگاه میکنم،هوا ابریه.بعد از چکیدن چند قطره ديگه بارون تند تر میشه.بارونو دوست دارم. اما لباسم اصلا مناسب نیست.

تصمیم میگیرم برم دنبال يه هتلی جایی. با دیدن شخص پشت سرم جا میخورم.همون پسر چشم سبزست. داره با خودش کلنجار ميره که يه چيزی از تو کیفش در بياره.

بالاخره موفق ميشه و با لبخند پیروزمندانه ای رو به من برمیگرده.تو دستش یه چتر(ياح ياح ياح ياح 😈)وقتی میبینه دارم نگاش میکنم خجالت میکشه. 

چتر تو دستشو باز میکنه و سمتم دراز میکنه. 

_رفتار دوستم رو به دل نگیر اون کلا... اممم چجوری بگم...

+نه اشکال نداره، رفتار دوستتو به دل نگرفتم...

کلمه ی دوستت رو با حرص گفتم.

قیافش ميره تو هم.

سرم رو به سمت ديگه ای میچرخونم.

_من آدرینم، فک کنم دانش آموز جدیدی درسته؟مدرسه تا ساعت ۶ بیشتر پذیرش نداره. اگه نیویورک رو نمیشناسی باید بگم ته همین خيابون يه هتله.

با کمی مکث جواب میدم: 

+خوشبختم آدرین، منم مرینتم. راستش از فرانسه تا اینجا راه زیادی هست و یکم خستم. بابت حرفی که زدم معذرت ميخوام.

_نه اشکالی نداره درکت میکنم. منم اهل فرانسم.

لبخندی میزنم.

چتر رو جلوم ميگيره و میگه:

_کوچه خیلی درازه. راهت طولانی. اينو بگیر خیس نشي

+تو چشماش نگاه میکنم.برقی توی چشماشه که منو جذب خودش میکنه.دستم ناخود آگاه به سمت چتر ميره. دستم که به دستش میخوره يه جرقه تو قلبم میخوره. ضربان قلبم بالا میره. 

_منو ببخش دوست داشتم باهات تا هتل بيام اما معلمم منتظرمه. باید برم.تا بعد

زیر لب زمزمه میکنم :

تابعد...


خب خب چطور بود؟  

برای بعدی 2 تا نظر🌹