9💔heart💔
از زبان مرینت(وج:تابحال از زبان کس دیگه ای بوده که همش اینو مینویسی؟/پری:نع ولی به تو ربط ندارههه):
تا که یکهو دیدم زنگ درم صدا خورد ادرینا بود درو باز کردم اومد تو و محکم بغلم کرد نمیدونشتم چی بگم گفت: مرییی زود تند سریییع برو یک لباس خوشگل بپوش اماده شو میخوام یجایی ببرمت
من دقیقا نفهمیدم قضیه از چه قرار است دقتی داشتم اماده میشدم یکهو یادم اومد که ......
امروط تولدمه وای خدا چطور ممکن بود یادم بره تولد خودمو وقتی تو ذهنم حساب کتاب کردم فهمیدم احتمالا ادرین و ادرینا نقشه ای دارن ولس چیزی نگفتم تا سوپرایطشون خرار نشه وقتی اماده شدم ادرینا منو با ماشین به خونشون برد نفهمیدم لحظات آخر چطور پیش رفت فقط میدونم بهترین تولد عمرم بود وقتی وارد خونه شدیم یکهو برق روشن شد و صدای شادی به هوا رفت کسایی که اونجا بودن ادرین بود لوکا بود خود ادرینا بود و چند نفر که دیگه نمیشناختمشون احتمالا از دوستهای ادرینا بودن ولی یک نفر دیگه هم ببین جمع بود ......
الیا.....
باورم نمیشد دلم خیلی براش تنگ شده بود همچی خیلی عالی بود .......
۱۰ ماه بعد :
طبق معمول بازم توی یکی از این همایش های خسته کننده ی شرکت بودیم اگر میشد مطمئنا هر روز یکی از این همایش ها داشتیم هوا خیلی گرم بود و ما توی فضای باز بودیم با بی حوصلگی مشغول گوش کردن بودیم که یکهو زمین شروع به لرزیدن کرد . زلزله . زلزله ی بزرگی نبود ولی درختهای اطراف که قدیمی بودن . من هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم یکهو ادرین من رو هل داد کنار و با شدت افتادیم زمین افتاده بو ادرین افتاده بود زمین اسیب دیده بود ولی نه شدید منهم یکم زخمی شدم زلزله هیچ سازه ای رو انگار اسیب نزده بور ولی یکهو چشمان سیاهی رفت .......
سر و صدای مردم توی سرم میپیچید چشمهام رو باز کردم ، توی بیمارستان بودم و یک سرم به دستم وصل بود همه چیز در هیاهو بود پرستارها در رفت و امد بودند یک پرستار به سمتم اومد و گفت:سلام شما مرینت دوپن چنگی؟
همزمان که این رو میپرسید سرم من رو هم چک کرد که ببینه چقدر مونده که تموم شده و بعد وقتی با سرم خالی مواجه شد شروع به کندن سرم کرد من که گیج از همه چیز بودم گفتم:بله
گفت:خب خوبه سرمت رو کندم نرو منتظر بمون اول دکتر یکبار دیگه معاینهت کنه اسیب شدیدی ندیدی ولی احطیات شرط عقله بعد میتونی مرخص شی
_بله
پرستار بهم با نردید نگاه کرد و گفت: مرینت ..... باید یک خبر بد رو بهت بدم
با شنیدن این حرفش وجودمو ترس برداشت گفتم:چی؟
پرستار بریده بریده گفت:آدرینا اگراست ...... امروز توی یک سانحه بخاطر زلزه ......اسیب دید و .....
من نداشتم حرفش رو ادانه بده و گفتم:چی؟ سانحه؟ولی زلزله که شدید نبود
پرستار گفت:ولی ساختمون تئاتر که قدیمی بود .....
با بغض گفتم:وای خدا.....
پرستار گفت: ولی مساله ی اصلی این نیست...... اددینا اگراست بعد از سانحه به اینجا اورده شد ..... و یکم بعد ..... از دنیا رفت
_چییییییی؟؟؟؟
انگار دنیا رو رو سرم خراب کردن امکان نداشت پرستار یک نامه داد بهم و گفت:قبل از مرگ اینو دادن به من گفتن باید حتما به شما برسه
من حرفی نزدم دستمو گذاشتم رو دهنم و با گریه سرمو تکون دادم
پرستار گفت:من .... متاسفم....
بازهم سرمو تکون دادم
پرستار:آمممم....من باید برم....تو همینجا بمون ..... یکم دیگه دکتر میاد ....اگر هم با اقای ادرین اگراست کار داشتید....میتونید برینیدش....حالش خوبا....فقط هنوز بیهوشه
و رفت منم اهسته اکش میریختم ....
عذاب وجدان داشتم .... یکهو دو روز پیش یادم اومد .... خس بدی داشتم ..... من بعد از دعوا دیگه ندیدمش .... امادگی نداشتم نامه رو بخونم پس نگهش داشتم ...تا که دکتر اومد.....
فلش بک به دو روز پیش:
×ولی مرینت ......
_خب ادرینا چه اشکالی داشت؟ یکم هیجان دادیم واقعا یک سقوط آزاد انقدر مشکله؟
×مرینت برای ادم عادی نه ولی آدرین .....
_ولی ادرین چی؟اونم یک ادم عادیه فقط ناراحتی قلبی داره نمیهش که از زندگی محرومش کنی
×من محرومش نکردم.....ولی اون باید مراعات کنه برای خودش
_ادرینااااا اخه سقوط ازاد چه اشکالی داره مگه که انقدر سر چیز به یان سادگی داریم بحث میکنیم
×ترس و استرس زیادی داره ...
_اتفاقی براش نیفتاد ... ادرین برای منم مهمه
×نه نیست ... اگه بود نمیبردیش سقوط ازاد
بلند داد زدم: برای من هم مهمه
×اره چونکه عاشقشی
_خب این چه ربطی داشت ؟
×اگه قراره برادرمو به نظر بمدازی باهاش نباشی بهتره
_ نکنه با این هم مشکلی داری؟
×نه ولی با تو مشکل دارم با این کارهات
_تو خیلی خودخووهی اصلا به ادرین توجه نمیکنی
×تو هم همچنین
_باشه برادرت برای خودت از زندگی محرومش کن منم برای ناراحتی تو دیگه باهاش کاری ندارم
زمان حال:
وقتی دکتر معاینیه کرد تونستم برم کیف و وسایلمو گرفتم و رفتم ..... نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم به ملاقات ادرین برم فعلا رفتم که یکم هوای تازه بخورم ... متوجه نبودم که یک بند دارم گریه میکنم زیر لب گفتم:ادرینا ..... ببخشیددد .... متاسفم ..... من ......
نتونستم ادامه بدم نامه رو باز کردم و شروع به خواندن کردن
ادرینا:
سلام مرینت
شایدم باید بگم خداحافظ
چون اگه این رو میخونی من مردم
امروز زلزله اومد و تئاتر ما چونکه خیلی قدیمی بود فرو ریخت
و الان من مردم
بابت دعوامون متاسفم
خیل متاسفم
واقعا میگم
حق با تو بود پرینت
راست میگفتی
ولی الان فقط یک خواهش ازت دارم
میدونم نمیتونی اینو از ادرین همیشه مخفی کنی
ولی خواهشا جوری بهش بگو که اتفاقی براش نیفته
لطفا
من درخواستم رو خیلی ساده و مختصر گفتم
و دیگه درخواستی ندارم
خداحافظ مرینت
خداحافظ ....
هنوز باورم نمیشد اون مرده
یکهو یاد یک جمله افتادم
یک جمله که در کتابی خونده بودم
که میگفت قدرت مرگ در ماهیت اصلی مرگ یعنی کشتن آدمها نیست قدرت مرگ در این است که چنان امید بازماندگان را سلب میکند که آرزو میکند زندگی از حرکت بایستد(کتاب 《مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است》 نوشته ی فردریک بکمن)
الان مفهوم اصلی این جمله رو درک میکردم .........
هیقققققف
نظر نفراموشیددددد
برید اشکاتونو پاک کنید
بعد بیاید نظر بدید