10💔heart💔
از زبان مرینت:
هنورم باورم نمیشد
دلم میخواست به یک نفر بگم و اون ینفر قبلا ادرینا بود ولی الان .... دیگه ادرینایی وجود نداره ....
اخه چطور ممکن بود اشکامو پاک کردم تا برگردم بیمارستان و ادرین رو ملاقات کنم وارد بیمارستان شدم وقتی مکان اتاق ادرین رو پرسیدم رفتم که برم پیشش توی مسیر یکهو برگشتم عقب .... صبر کن صبر کن اون لوکا بود که بستری شده بود دلم میخواست اگه میشه ببینمش
=متاسفم اجازه ی ملاقات با ایشون رو نداری
برگشتم .... همون پرستاری بود که خبر مرگ ادرینا رو داده بود اروم سرم رو تکون دادم پرستار گفت: راجب دوستت هم واقعا متاسفم وقتی اون اومد بیمارستان از همه کمتر اسیب دیده بود یجورایی از زنده موندنش مطمئن بودیم تا که ... اون اتفاق افتاد
دلم میخواست بهش بگم خب که چی؟ چرا نمک رو زخمم میپاشی مرده که مرده نمیخوام جزئیاتشو بدونم میدونستم پرستار تقصیری نداشتش شاید اگه منهم جاش بودم همینهارو میگفتم ولس عصبانی شدم یکهو حرفی به پرستار نزدم ولی ته دلم عصبانی یودم با خودم میگفتم:خب اگه احتمال مرگش پاسسن بود پس حتما شما کارتونو خوب انجتم ندادنی که مرد دیگه حتما تقصیر شپاست
میترسیدم نتونم خودنو کنترل کنم و حرفی بزنم پس فقط سرمو تکون دادم و رفتم ...... رفتم پیش ادرین خوابیده بود ولی حالش بد نبود ازینکه ادرین چیزیش نشده بود خوشحال بودم کنارش نستم و برای اینکه بیدارش کنم اروم صدا زدم:ادرین....
اروم چشماشو باز کرد اول تعجی گرد بعد گفت: سلام مرینت
_خوبی؟
+اره مرسی فقط نمیزارن مرخص شم تا امشبب
+راستی ادرینا رو دیدی؟ حالش خوبه
دقیقا چیزی که نمیخواستم رو پرسید تب خواهرش بود حق داشت با تته پته گفتم: ام چ ...چی... ام..ب..د..چیز..حالش خوبه... ینی ... ندیدمشا... ولی ... گفت ... ینی پیام داد ... گفت خوبه...گفت...بگو ادرین نگران نباشه ... ینی...همین دیگه
ادرین یکی از ابروهاشو بالا برد و مشکوکانه بهم نگاه کرد .......
بعد ازینکه کمک کردم ادرین مرخص بشه رفتم خونه داخل ساختمون تا که یکهو گوشیم زنگ خورد وکیلم بود خیلی وقت بود که کار حقوقی ای نداشتم عجیب بود که زنگ زده بود گوشیو برداشتم
(مرینت_ وکیل*)
_بله؟
*سلام هانم دوپن چنگ
_سلام خبری اوردی برام؟اتفاقی افتاده
*بله میشه اینطور گفت
_چی شده
* صاحب خونه گفته باید ساختمون رو تا پس فردا تخلیه کنی
_جانم؟ تا پس فردا ؟ چرا اخه من که اجارمو به موقع میدم
*بله ولی یک نفر اسمتون رو خراب کرده وقتی خواستم تحقیق کنم دیدم هیچ صاحبخونه ای نمیپذیره فکر کنم یک دشمن داشته باشید؟
_جانم؟
*طبق تحقیقات من اون فرد یک کسیه به اسم راسی
یکهو چند ماه پیش یادم اومد سعنی همون بود؟ یعنی بخاطر نیومدن توی این شرکت اینقدر قشقرق داشت بپا میکرد؟
_ صبر کن صبر کن راسی؟
*بله
_اطلاعات دیگه ای ازش داری؟
*نه اطلاعات دیگه ای ازش وجود نداره
_اهان ممنون
*خواهش میکنم خدانگهدار
_فعلا
عصبانی بودم فقط مشغولی جمع کردن وسایلم شدم تا که خوابم برد
روز بعد:
صبح زود وسایلو بردم گذاشتم تو دفتر کارم توی محل کارم بعد رفتم سر کار وقتی رسیدم اتاق خودم با خودم همه چیز رو مرور کردم اینکه نباید جلوش ناراحت ادرینا باشم و.... وارد شدم ادرین با چهره ای پکر و گرفته و عصبی فه جایی در دوردستها ( پنجره) نگاه میکرد منم با جدیت مشغول کارم شدم یکم بعد گفتم: میشه بپرسم چرا پکری؟
ادرین یک نفس عمیق کشید بلند شد و با صدایی که میلرزید و بغص داشت گفت: من ... خواهرم میمیره بعد تو به من نمیگی؟ تو اولین کسی هستی که با خبر میشی اونوقت من باید از بقیه بشنوم اینو؟ فردا خاکسپاریشه بعد من نباید مطلع باشم؟
ناخوداگاه گریم گرفت و گفتم: ادرین من .... من ... ببخشید ... ننیتونستم .... ببخشید
ادرین گفت: من چیو ببخشم؟ خواهرم مرده و تو بمن نگفتی دیگه چیزی برای اینکه ببخشمت وجود داره؟
من حرفی نزدم اهسته گریه کردم و مشغول به کارم شدم ادرین هم نشست و مشغول به کارش شد وقتی ساعت کاری تموم شد منتظر موندم ادرین بره بعد گوشیمو گذاشتم کنارم و تایمرش رو تنظیم کردم سرمو گذاشتم رو میز و کم کم خوابم برد .....
تا که وسطهای شب یک اتفاقی افتاد که خوابم بهم خورد .... وسطهای شب بود یک یکیهو دردی رو توی بازوم احساس کردم ......
ی سوال : بنظرتون چه اتفاقی میفته؟؟؟