از زبان مرینت:
بینمون مبارزه در گرفت اونم درست دم در خونه . خب اون خیلی سلاح داشت هردومون از قدرتهای ویژمون استفاده کردیم . همه ی مردم هم جمع شده بودن (نیلو:فضولن دیگه) پلیس تو راه بود همونجا بود که اشتباه رخ داد متوجه نبودم .... خب یک واکنش عادی بود ...... ولی خیلی تاسف به همراه داشت .... پلیس رسیده بود میخواستن اونو بگیرن ولی قبلش یکهو اون یک اسلحه در اوردم و روبه من نشونه رفت میخواست شلیک کنه ... کرد ..... کاشکی .... کاشکی .... کاشکی جاخالی نمیدادم .... همون لحظه ادرین پشت من بود و جاخالی من باعث شد گلوله به اون بخوره درست زیر قلبش پلیس لایلا رو همون لحظه گرفت ادرین همیتطور که زخمشو محکم نگه داشته بود لبتند زد گفتم: ادرین ... من..
ببخشید .. متاسفم ... نه
ادرین با خونسردی و لبخند گفت:مهم ..... اینه که ...... اون گرفته شد .... و الان هیچ خطری ....... تهدیدمون نمیکنه
خون زیادی ازش رفته بود و حالش خیلی بد بود خداروشکر میکردم که اورژانس هم با پلیس اومده ..‌. توی بغلم بیهوش بود ..... از دست خودم عصبانی بودم که چرا جاخالی دادم ..... میدونستم خیلی خطرناکه .... گریه میکردم

۲ روز بعد :
حالش خیلی بد بود ولی اجازه داشت که نزدیکترین کسش بره پیشش به پرستار گفتم: میشه ببینمش؟
پرستار گفت: کیش میشی؟(نیلو: اره کیشمیشه😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣/پری: اولا که توی تیکه ی احساسی داستانم پارازیت ننداز دوما که منظورم این بود که داره میپرسه کی ادرین میشی؟)
گفتن:امم نامزدشم
پرستار که خیلی خشک و جدی بود گفت: اوکی میتونی ببینیش
رفتم پیشش بهوش بود(بیهوش نه ها بهوش) با دیدمش زدم زیر گریهکنارش نشستم و دستش رو گرفتم و گعتم: ببخشید همش تقصیر منه همششش
ادرین بریده بریده با اون صدای قشنگش گفت:نه... تقصیر تو نبود .... بهرحال من میمردم .... من از زمانی که تورو دیدم ..... یکسال بیشتر وقت برای زندگی کردن نداشتم .... من اینو میدونستم ..... لازم نیست .... خودتو ناراحت کنی .... هیچی تقصیر تو نبود
گفتم:نه نه تو نمیمیری
+ولی حقیقت این نیست من واقعا میمیرم و این اتفاقیه که میرفته
_نهههه
+ببخشید ... واقعا متاسفم .... ولی .... بدون که .... دوستت دارم .... و .... عاشقتم
_منم .. هق ... همینطور ... هق .... عزیزم
چشماشو بست یک قطره اشک افتاد روی گونه‌ش یکم بعدش صدای دستگاه قلب( همون که قلب وایمیسته بوق میزنه) درواومد قلبش نگیزد همیشه اینجور موقع ها به معنای مرگ نیست چون ممکنه اون فرد برگرده به زندگی ولی اینبار مطمئن بودم که اخرین دیدارمه با ادرین .... میدونستم الان پرستارها میریزن تو اتاق پس برای اخرین بار دستشو محکم گرفتم موهاشو نوازش کردم اخرین قطره ی اشکشو پاک کردم و اروم رو گونش رو بوسیدم و گفتم: خداحافظ عزیزم
وقتی پرستارها اومدن من رفتم بیرون نمیخواستم شاهد نباش بیهوده‌شون باشم واسه ی خودم گریه میکردم .... ادرین مرده بود.
سریع از بیمارستان رفتم بیرون طاقت اونجا موندن رو نداشتم ....... رفتم محل کار تا با گار خودمو مشغول کنم ولی نمیتوستم .... دیگه طراحی لباس برام بدون اون هیچ معنایی نداشت به احتمال زیاد چند روز دیگه استعفا میدادم وقتی نمیتونستم هیچ طرحی بکشم ... بودن توی این کار بی فایده بود هوا بارونی بود .... درست مثل دل من ... یادم اومد دقیقا یک سال پیش همین موقع من ادرین رو دیدم ... و باهاش اشنا شدم .... و حالا یکسال بعد ... دقیقا تو همونروز ... بارون میوند .... انگار این بارون گریه ی ابرها بود برای ادرین .... یا شایدم به حال من ... چتری که ادرین یک سال پیش داده بود رو برداشتم و رفتم ... رفتم دقیقا همون پارکی که اولین بار دیدمش .... ولی اینبار پارک از وجود اون خالی بود .... دلم میخواست یکبار دیگه باشه کنارم .... یکبار دیگه بغلم کنه ... دلم میخواست الان خودش بود و توی بغلش گریه میکردم .....

۳ روز بعد :
روز خاکسپاری بود ... مثل همه ی خاکسپاری ها غمگین ..... ادرین درست تو همون قبرستوتی که ادرینا دفن شده بود درست کنار ادرینا به خاک سپرده میشد .... نمیدونستم اصلا چطور اشکی برای گریه کردن برام باقی مونده اهسته زمزمه کردم: اورین .. هق ... دلم برات تنگه ... هق ... خیل نامردی .... هق ... چرا .... چرا ... چرا تنها گذاشتی؟
اهسته گریه میکردم گفتم: کاش میشد یکار دیگه برگردی و نگاهت کنم
هنون لحظه حس کردم ینفر دستش رو گذاشت رو شونه‌م و صدای آشنایی گفت: درکت میکنم ... ولی اون دیگه رفته ... برای منم مهم بود ... ولی دیگه برنمیگرده
برگشتم لوکا بود دستشو از رو شونه‌م برداشت و خیلی رسمی لبخند زد یکهو بغلش کردم لوکا تعجی کرده بود ولش کردم و لبخند زدم یکهو گفتم: ایوا لوکا من باید برم
و رفتم میخواستم خونه‌شون رو یکبار دیگه ببینم چون قرار بود صاحب خونه ، خونه رو بده به کس دیگه ای رفتم تو خونه‌شون دلم میخواست دوباره صدای ادرین و ادرینا بیاد یکهو یاد وقتی افتادم که تو تئاتر ادرینا اینا نمایش ویژه داشتن و اومده بودم اسنجا دنبالشون و دیدم ادرینا داره با یک شونه دنبال ادرین میکنه با فکر کردن به این خاطرات لبخند روی لبم نشست وارد خونه شدم جای جای این خونه خاطرات ادرین و ادرینا رو زنده میکرد وارد اتاق ادرین شدم اتاق دلگیر بود ادرین ادم منظمی نبود معمولا میزش سلخته بود ولی اینبار هنه جیز روی میزش مرتب و تمیز چیده شده بود همونجوری که اون دوستش نداشت جای میزش رو از کنار پنجره عوض کردن بودن دیگه اون نمیتونست موقع کار به بیرون نگاه و کنه و از بیرون لذت ببره دلم گرفت دوست داشتم دوباره دکور رو هموکجوری کنم که ادرین میخواست ولی میدونستم کارم بی فایده‌ست رفتم اتاق ادرینا اتاق هردوشون اونجوری نبود که دوست داشتن توی اتاق ادرینا همه ی تابلو های اتاقش برداشته شده بود و تنها تابلویی که توی اتاق بود کج بود اگه ادرینا بود الان میرفت با وسواس صافش میورد تحمل نداشتم دیگه تو اون خونه بمونم زدم بیرون از خونه ... نمیخواستم دیگه اونجا باشم .....

۹ سال بعد:
(_ مرینت + ادرین × ادرینا)
_ نه ادرینا مامان بیا همینجا نرو اونورا بیااا کنار من بمون الان عمو لوکا میاد
+نههههه من نمورم باهاش
_چرا مامان ؟ من زود میام عزیزم
+نه دوس ندالم
_چرا؟
+فگت(فقط) ادلینا(ادرینا) و اییین(ایرین) باهم باتی(بازی) میکنن منو بازی نومودن من نوموخوام
_خب تو برو با آیلین
+نهه ایلین بزلگه
خندیدم و گفتم:اشگال نداره یکم پیش عمو لوکا بمون زود میام بیا اومد
دستمو برای لوکا تکون دادم تا مارو ببینه لوکا ماشینشو کنار ما نگه داشت قفل ماشین رو باز کرد و پنجره ماشین رو اورد پایین و گفت : سلااام ادرین ادرینا بپرین بیاین بالا
(*ایرین)
*شلام خاله
_سلام عزیزم
بعد رو کردم به لوکا و گفتم:پنج دقیقه
لوکا با لحتی که یعنی عجله کنم گفت: فقط پنج دقیقه
_ باشه فعلا
رفتم داخل قبرستون کنار قبر ادرینا یکم باهاش حرف زدم ... حس میکردم تموم این سالها کنارمه و میشنوه چی میگم برگشتم پیش لوکا و بچه ها لوکا که چشمش به ساعت مچیش بود گفت: ۵ دقیقه و ۱۸ ثانیه دیر کردی مری
چشم غذا ای به لوکا رفتم و گفتم: واسه ۱۸ ثانیه؟
نشستم صندلی جلو همینطور که داشتم وسایل کیفمو چک میکردم کاغد شعرمو بیرون کشیدم لوکا گفت: شعر جدید؟
سرمو تکون دادن و گفتم: اره
(لوکا ÷ مرینت_)
÷برا چاپ
_نه برا خودم
÷چه عجب
_مرسی
÷امم اگه میخوای میشه بخونیش؟
_ هان ؟ اره حتنا فقط یلحظه .... بچه ها یکم ارومتررر
بعد شروع کردم به خوندن:
با وجود اینکه تماما یک سال پیش تو بودم
یک عمر است قلبم پیش توست
تو دیگر کیستی؟
تو دیگر چیستی؟
که چنان نفوذ کردی
در قلب غیرقابل نفوذ من
تو دیگر کیستی؟
تو دیگر چیستی؟
که پس از چند ده سال
از گذشت آن یک سال
هنوز هم آواره ی قلب تو هستم
تو چطور...
با نگاهت
آنچنان
مرا جادو کردی
که هیچ
سحر و جادویی
به پایش نرسد
تو چطور...
رفتی؟؟
قلب تو
چطور شکست؟
که قلب من هم با آن شکست
تو هر که و هر چه هستی
تا ابد
در دل من
جای خواهی داشت
ای قلب تپنده ی دنیا......

لوکا اهسته گفت: برا ادرینه
سرمو تکون دادم لوکا گفت: چه تصمیمی داری؟
گفتم: میخوام بنویسم همه ی داستانهای دنیارو نوشتم ( مرینت بعد از مرگ ادرین نویسنده میشه ) بجز داستان خودم .... میخوام این روهم بنویسم ..... داستان ادرین رو ..... این غمیکه سالهاست رو دلم سنگینی کرده رو بنویسم از همچی .. از اشنایین با ادرین ازون یکسال از بعد از مرگش از ادرین و ادرینا و ایلین و ایرین از زمان حال .... از این شعر ..... از همه چی ....(نکته: ادرین و ادرینا بچه های واقعی مرینت نیستن مرینت اونهارو از پرورشگاه کرفته و خیلی دوسشون داره ایلین و ایرین روهم همینطور فقط ایلین ۳ سال از ایرین بزرگتره)و حس میکنم اینجا دیگه پایان داستانه ... بعد از این نوشتن بسه ..... پایان های باز طرفدارهای بیشتری دارن ....
لوکا به نشونه ی موافقت سرشو تکون داد ..... این پایان داستان منه ..... هنه ی داستان ها پایان خوشی ندارن .... اینم از پایان تلخ داستان منه .......( ادامه دارد ولی پایان بازه)