_خب بگو ببینم دختر تو رازی داری؟ 

+هوم...من... نه.... یعنی اره...یعنی چطور؟؟؟

_پس داری^^

+آره... 😒

_خیلی خب حالا چی هست شيطون(دوست منحرف داشت باشی کارت تمامه/: من خودم یکی دارم مگه نه؟؟؟؟خودش فهمید کیو ميگم*ایوی:اگه نفهمید چی/:* میفهمه😌)

+چندان چیز خوشایندی... 

_عههه بگو ديگه

+ماجرا از يه شب پاییزییه. من تازه به دنیا اومدم و به همراه مادر و پدرم و برادرم داشتیم برمیگشتیم خونه. تو راه صدای گلوله میاد و بعدش لاستیک پنچر ميشه. پدرم از ماشین پیاده ميشه و با تیر میزننش.بعد مادرم که منو بغل کرده میزاره بغل برادرم و اونم با تیر میزنن... داداشم ۸ سال ازم بزرگتر بوده اما... خودش که بچه بوده....۳ ساله بودم که داداشم تو پرورشگاه ناپدید شد. اما ماه بعدش يه نامه با يه کیسه پول برام اومد. از طرف اون بود. داشت کار میکرد. نصف پولش هم برام میفرستید. اون موقع که من چیزی نمی فهمیدم اما بزرگتر که شدم خودم هم فرار کردم و کار کردم...همچنان برام پول میفرستاد...تا اینکه شنیدم تونسته شرکت بابام رو دوباره راه بندازه. با اینکه خاطره ی زیادی ازش ندارم اما خیلی دلم براش تنگ شده...تنها آدميه که احساس میکنم براش مهمم...

_ديوونههههه....هقققققق.... من هویجم؟؟؟؟؟

+به غیر از تو...

_خب بعدش چی شد؟

+من نه میدونم داداشم کجاست نه میدونم کی بابا و مامانمو کشته اما انتقامشونو ازشون میگیرم و برميگردم پیش داداشم

_منم کمت میکنم

و هم را در آغوش میگیرند😊


۳ تا برای بعدی