💘give me a change💘
ا.ت:چشمامو باز کردم . نگاهی به اطرافم کردم تو بیمارستان بودم . یک لحظه با خود فکر کردم که صبر کن من چرا اینجام ؟ چرا چیزی یادم نمیاد ؟
انگار یک چیزهایی یادم میومد . راه من ا.ت بودم من ایرانی بودم ولی تو ۱۸ سالگی برای تحصیلات و زندگی اومده بودم کره و تحصیلاتم تموم شده بود... اما چرا اینجا بودم؟ انگار یک بخشی از زندگیم یادم نبود . چند ساعتی تو بیمارستان نشستم . چندبار پرستارها اومدن و رفتن تا اونجا که فهمیدم فردا قراره مرخص شم . انگار تنها بودم و کسی منتظرم نبود .
تا که یک ملاقاتی اومد . زنی با قد بلند و چهره ی عبوس . با دیدنش حس کردم یک خاطره ای تو ذهنم اومد . اونا انگار ازم میخواستن یکیو بکشم . ولی سوال اینچا بود اخه چرا؟
اون زن کنارم نشست و لبخندی سرد زد و گفت: به به ا.ت
پوزخندی زد و ادامه داد: خداروشکر کن . اخه شنیدم بخشی از حافظهت پریده اگه همهچی یادت بود مجبور میشدم از صفحه ی روزگار محوت کنم
وقتی صداشو میشنیدم ترس خاصی تو دلم میفتاد . اصلا راجب چی داشت میگفت ؟ اون زن باز هم ادامه داد: میدونی که چقدر براش مهم بودی؟ اصلا فکرشم به سرش نمیزد .
وقتی متوجه ی چهره ی متعجب من شد گفت: جونگ کوک رو میگم جئون جونگ کوک . البته که تو یادت نیست اون کیه . فقط بدون اونقدر براش مهم بودی که تو بیمارستان تا وقتی مطمئن نشد حالت خوبه نرفت . خیلی منتظرت بود . با وجود اون اتفاقها . خب دیگه تنهات میزارم . خداحافظ خانم ا.ت .
چیزی یادم نمیومد . من کی بودم؟چیکار میخواستم بکنم؟ متوجه ی گوشیم شدم که روی میز کنار تختم بود . برش داشتم تو لیست مخاطبین دنبال اسم جونگ کوک گشتم ولی وقتی بهش زنگ زدم جواب نداد نمیدونستم چه اتفاقی افتاده . وقتی چتهای قبلیم رو با جونگ کوک خوندم فهمیدم ۶ تا دوست هم داره . به همشون زنگ زدم و فقط جیهوپ جواب داد که اونم گفت جونگ کوک بخاطر اتفاقی که افتاد نمیخواد ببینتت. خیلی تو فکر بودم چه اتفاقی ....
روز بعد:
از بیمارستان مرخص شده بودم یک چیزهایی از خونهم یادم بود . یادم میاد که یک همسایه دارم . پیرزن مهربونی به اسم مینگ هست . من همه چیز رو به اون میگفتم یا بیشتر چیزها رو . چند ساعت بعد رفتم پیش خانم مینگ خانم مینگ با یک پذرایی گرم ازم اشتقبال کرد یکم که گذشت گفتم:خانم مینگ من... خب در واقع حافظهم چاک شده . میخواستم بپرسم من کی بودم؟ یعنی کامل کامل نه ولی جونگ کوک ... راجب اون میگید؟ میدونید چرا از دستم دلخوره؟
خانم مینگ لبخند کمرنگی زد و گفت: اره جونگ کوک ازش گفته بودی ولی نمیدونم دقیقا چرا از دستت دلخوره یک روز با گریه اومدی و گفتی من در حقش خیلی بدی کردم میخوام همه چیز رو بگم ولی نگفتی که دقیقا چی رو میخوای بگی . من بیشتر از این نمیدونم .
نا امید شده بودم لبخند زدم و تشکر کردم .
وقتی برگشتم خونه فقط به یک جا زل زده بودم و فکر میکردم . با خودم میگفتم اون فرد چقدر مهم بود برام ؟ حس میکردم اونقدر برام مهم بود که با وجود اینکه اون رو یادم رفته هنوزم دوستش دارم . گوشیمو برداشتم یکهو شماره ای رو دیدم . به اسم رئیس سیو شده بود . وقتی چت هارو خوندم تازه فهمیدم قضیه از چه قرار هست . اونها میخواستن جونگ کوک رو بکشن . صبر کن حس کردم یک چیزی یادم اومد . من به پول نیاز داشتم . اونها با جئون جونگ کوک یک مشکل قدیمی داشتن هیچوقت نگفتن مشکل چیه . اونها میخواستن بکشمش . به همین بهونه نزدیکش شدم . ولی من نکشتمش . من دوستش داشتم . من بهش همه چی رو گفتم . اونها بهمین خاطر به من شلیک کردن تا بمیرم . ولی نمردم . اونها میخواستن امشب اون رو بکشن . ساعت ۹ . به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ بود . باید کاری میکردم که نره. هرجای که میخواد برع بیخیال شه .
میدونستم جوابمو نمیده. وقت نداشتم پس به همه ی دوستهاش زنگ نزدم . میدونستم جیهوپ جواب میده . پس بهش زنگ زدم جواب داد(جیهوپ÷ ا.ت×)
÷الو ا.ت ؟
×سلام جیهوپ جونگ کوک اونجاست؟
÷نه ا.ت پیش من نیست اگر هم بود فکر نمیکنم میخواست باهات صحبت کنه
÷باشه ممنون فقط میشه ادرس خونه ی جونگ کوک رو بدی؟
÷باشه
جیهوپ ادرس رو داد و یادداشت کردم راه افتادم که برم میش جونگ کوک باید همه چیز رو بهش میگفتم توی راه چندین بار زنگ زدم بهش ولی جواب نداد وقتی رسیدم دم در خونهش اومدم که در بزنم که همون لحظه در باز شد جونگ کوک بود انگار میخواست بره بیرون . یک لحظه از دیدنم شوکه شد بعد برگشت در رو بست و راه افتاد انگار نه انگار اتفاقی افتاده. سعی میکرد خودش رو بی تفاوت نشون . دنبالش رفتم هی سعی میکردن باهاش صحبت کنم اصلا گوش نمیداد بلند داد زدم: لطفا یک لحظه گوش کن کارت دارم
وایستاد و برگشت سمتم با چهره ای سرد و بی احساس گفت:چه جالب ولی من میخوام حرفهات رو بشنوم
و دوباره سریع راه افتاد .
من سریع رفتم و بازوش رو گرفتم و سعی کردم نگهش دارم و گفتم:لطفا گوش کن فقط گوش کن بعدا هرجایی میخوای برو منم از کره میزدم تا دیگه نبینی منو ....با توام ها
با داد و گریه گفتم:بخاطر خودت میگمممم....
برگشت سمتم و نزدیکن شد بغض رو تو چهرهش میشد دید گفت: اِ مگه اصلا من برات مهم هم هستم؟ چه اهمیتی دارم من برای تو؟ بزار زندگیمو کنم برای خودم دست از سرم بردار
و باز هم به راهش ادامه داد . همونطور که گریه میکردم بلند داد زدم:هرجایی میری نرو..... اونها میخوان ساعت ۹ بکشنت
باز هم وایستاد . میشه گفت با گریه تقریبا حرفهای قبلیش رو تکرار کرد: مگه زنده موندن من برات مهمه ؟ تو که منو از درون کشتی . انتظار داری باورت کنم؟؟؟
گفتم: من یک ا.ت جدیدم میتونی بهم اعتماد کنی . مم هیچی از ا.ت قبلی یادم نیست .
کوک:انتظار داری چی بگم؟چیکار کنم؟
ا.ت: فقط منو ببخش . به من فرصت بده . من عوض شدم میتونم ثابت کنم .
کوک:فکر میکنی یادم میره وقتی که میخواستی منو بکشی؟
ا.ت: مگه من همه چیز رو بهت نگفتم ؟ اگه عاشقت نبودم زودتر میکشتمت . من همه چیز رو داشتم طولش میدادم . من چیزی از قبل یادم نیست ولی همه چیز رو فهمیدم .کوک من چون به تو همه چیز رو گفتم نزدیک بود بمیرم
کوک:همه ی اینهارو میدونم . ولی میدونی چه حسی داره وقتی کسی که بیشترین اعتماد رو بهش داری بخواد بکشتت؟ میفهمی؟
ا.ت:من اشتباه کردم ولی لطفا منو ببخش .
حس کردم دل جونگ کوک به رحم اومده اومد نزدیکم و بغلم کرد بعد دستهاش رو گذاشتم رو شونه هام و به چشمهام نگاه کرد و گفت: نمیدونم بخشیدمت یا نه چون دلمو به رحم اوردی ولی هنوز برای اینکه مثل قبل بتونم بهت اعتماد کنم و دوست داشته باشم زوده . لبخندی کمرنگ بهم زد . یکهو پشت سرمو نگاه کرد و جا خورد من رو سریع کنار زد . خودم هم نفهمیدم چیشد ولی انگار ....
انگار خودشون بودن تو یک لحظه به جونگ کوک شلیک کردن . جونگ کوک افتاد زمین یکهو یک چیزیو کنار حس کردم مثل اسلحه بود . نه انگار واقعا اسلحه بود . سعی کردم بی حرکت وایستم صدای بی روح همون زن گفت: ا.ت خوب نقشتو بازی کردی . نقشه ی ماهم گرفت . اعتماد اقای جئون به تو الکی بود چون نو بدون اینکه بد کنی بخشی از تقشه بود ولی ا.ت اینبار چون کمک کردی نمیکشمت
اسلحه از کنارم رفت و تا بیام ببینم چی شده عیب شده بود . نگاه به جونگ کوک کردم سریع به امبولانس زنگ زدم و کنار جونگ کوک نشستم . هنوز هوشیار بود . سعی میکرد خونریزی زخمش رو بند بیاره . سرش رو تو بغلم گرفتم و گفتم: حالت خوبه؟ سعی کن هوشیار بمونی باشه؟
چشمهاش نیمه بسته بود بریده بریده گفت: ا.....ت؟
ا.ت:بله؟
کوک:م..من ... بخشیدمت....
ا.ت: ولی تفصیر من بود اگه نگهت نمیداشتم تا باهات حرف بطنم شاید این اتفاقات نمیفتاد ببخشید
کوک:اشکالی...نداره...تقصیر...تو....نبود....تو...که....نمیدونستی
ا.ت:دوست دارم کوک
کوک:منم...دوست دارم....ا.ت
نسیم خنکی میوزید آرامش خاصی تو هوا بود امبولانس نمیومد دست کوک رو گرفته بودم اما یکهو حس کردم بدنش شل شد و سرد ولی نه به سرمای بدن یک ادم مرده . نبضش هنوز میزد ... زنده بود ....
صدای امبولانس رو از دور میشنیدم ....
وقتی رسیدیم بیمارستان از گوشی بیمارستان به همه ی دوستهاش زنگ زدم و اطلاع دادم . وسایلمو جمع کرده بودم که برم یک شهر دیگه تا دیگه خطری نباشم برای کوک . از دوستهاش خواستم وقتی بهوش اومد بمن زنگ بزنن تا باهاش حرف بزنم . میخواستم برم اما نه تا ابد برمیگشتم . همه چیز رو هم به پلیس اطلاع دادم تا حواسشون باشه . رفتم ولی نه برای همیشه . رفتم تا کوک در امان باشه .
دو روز بعد:
هواپیما تازه نشسته بود توی فرودگاه بودم تازه چمدونامو گرفته بودم پیخواستم برم که گوشیم زنگ خورد جین بود . جواب دادم(جین*ا.ت×)
×الو؟ سلام جین خوبی ؟ حال کوک خوبه؟
*سلام اره اره کوک تازه بهوش اومده
×چه خوب؟میتونم باهاش حرف بزنم؟
*اره اره صبر کن
صداشون از پشت خط میومد انگار همه چیز خوب بود صدای خنده و شوخی هاشون میومد جین گوشیو داد به کوک(کوک+ا.ت×)
+الو؟
×سلام خوبی کوکی؟
+مرسی تو خوبی حالت خوبه؟
×ممنون
+ا.ت؟ کجا؟ چرا گذاشتی رفتی؟
×ببخشید کوکی مجبور بودم برم نترس تو کرهم نتونستم ازین بیشتر ازت دور شم ولی همونطور که دیدی انگار هنوز هم من برات خطر محسوب میشم بهمین خاطر گفتم ازت دور باشم بهتره.
+اخه دیوونه من که بدون تو دق میکنم.
×(با خنده) نترس دق نمیکی بعدشم برای همیشه که نرفتم یکم دیگه برمیگردم به پلیس همه چیو گفتم دارن دنبال اونا میگردن وقتی گرفتنشون برمیگردم تازه قهر که نیستیم بهت زنگ میزنم صداتو بشنوم عزیزم
+لازم بود بخاطر من بری؟ نمیشه بخاطرم برگردی؟
×نمیدونم فعلا میخوام یک مدت تنها باشم تا بتونم خودمو ببخشم شاید حتی یک هفته دیگه هم برگشتم
+باشه پس دلم برات تنگ میشههه خیلیییی اوه اوه ا.ت انگار باید برم وقت ملاقات بچه ها با من تمومه
×باشه عزیرم فعلا
+خدانگهدار
......
تموم شددد
نظر بدیدددددددددد لطفاااااااا
همین
فیهلا